آسمان ، همچو دلم بارانی ست
بس که از غصۀ تو چشمِ ترم خالی شد
بیت الاحزانِ دلم ، از غزلم خالی شد
کوچه ها دلهره دارند و غمت، بارِ گران
هر کجا کوه غمی دید بر آن جاری شد
نشد امروز بگیرم ، غمِ دستانِ تو را
روزهایم،شبِ هجران،چه شبِ تاری شد
روی دوش غزلم داغِ تو را می بینم
آه..، انگار! مرا با تو سر و کاری شد
گفته ای نفی کنی گر به وصالت کوشم
کلماتت به گلوی غزلم ، باری شد ...
نظرات شما عزیزان:




















