هر چند امیدی به وصال تو ندارم
یک لحظه رهایی ز خیال تو ندارم
ای چشمۀ روشن منم آن سایه که نقشی
در آینۀ چشم زلال تو ندارم
می دانی و می پرسیَم ای چشم سخنگوی
جز عشق جوابی به سوال تو ندارم
ای قُمری هم نغمه ، در این باغ پناهی
جز سایۀ مِهر پر و بال تو ندارم
از خویش گریزانم و سوی تو شتابان
با این همه راهی به وصال تو ندارم
"محمد رضا شفیعی کدکنی "
برچسبها: وصالامیدکدکنیشفیعی




















